دیشب در فرحزاد با چشم خودم دیدم که شنگول و منگولها حتی حبه انگورها
ناز آقا گرگها را می کشند شاید به قیمت یک قلیان با طعم خشخاش بر لبهای کبود جوانشان تمام امروز سرم پُر بود
از دیدن تصویر گرگهایی در لباس میش که ماشین آخرین مدلشان نقاب شده بود
تا با ترانه های ساسی مانکن صدای قمر و بنان را خاموش شیار زیر چشمانشان را روتوش و چروک های صورتشان را رفو کنند
ذهنم درگیر یک سوال بزرگ بود چه ترانه ای این شنگول و منگولها در گوش این پیرمردها زمزمه می کنند که گوششان پُر می شود از دوستت دارم ها ارزان
به طوری که دوستت دارم نوه شان را نمی شوند بزرگ شدن نوه شان را نمی بینند
که یکباره صدای یک قناری حال مرا خوب کرد مغز بادامم بود که می گفت ببخشید پُر حرفی می کنم من وقتی خوشحالم زیاد حرف می زنم مادر بزرگ دوستت دارم مرسی که هستی مبادا بمیری ... با این جرف شیرین نوه ام و از ته دل شروع به خندیدن کردم
خندیدن من مثل خندیدن خدا بود
وقتی که در لوت و برهوت دلم باران شروع به باریدن می کرد
گوگوش بود که در آشپزخانه ام می خواند
تیکه تیکه های قلب منه که داره بارون میشه و می باره
نسرین بهجتی
برچسب:
نویسنده: نرگس زارعینیا