همسرمعدنچی من هر روز وقت بدرقه به من می گفت
رفتن یک معدنچی دست خودمش هست بازگشتنش دست خدا ...
اینقدر خودت را به من وابسته نکن
و من همیشه پاسخم این بود من به داشتن تو مطمئن هستم
تو به سلامت به خانه باز خواهی گشت
دیروز وقت رفتن دست مرا در دستهای نجیب وزحمتکش وتکه تکه شده اش گرفت
وبه چشمهای من غریبانه نگاه کرد و گفت
همسرم ... همدم من مونس دل من هرگز نگو از داشتن من مطمئن هستی ...
مادرم تنها موچودی بود که من همیشه از داشتنش مطمئن بودم اما یک روز مرگ او را با خودش بُرد نمی خواست برود کارهای نیمه تمام زیاد داشت
مرگ اما او را کشان کشان با خودش برد ...
حالا از دیروز همسرم به خانه نیامده ...
شاید دیدن دوست آتشنشانش رفته
شاید چای خوردنش با کاک احمد کولبر طول کشیده
شاید در کوپه قطار سمنان چامانده
شاید در حال کمک رسانی به سیل زده های بلوچستان و آذربایجان است
شاید در معدن ............................
و من نمی توانم این جمله را باور کنم
*همیشه چیزی را از دست می دهی که از داشتنش مطمئنی *
نسرین بهجتی
برچسب:
نویسنده: نرگس زارعینیا