از دخترم می پرسم امروز چندم است میگوید درست 23 خرداد 1396...
از طرز نگاهم می فهمد امروز روز خاصی برای من است ...
زیر لب غرولند میکنم کمی آه می کشم نگو نه رامش را سه بار پشت سرهم گوش می دهم و از پسرم می خواهم مرا به بازار روز ببرد ... پسرم می داند من آنجا آرام می شوم در غرفه سبزیجات مثل دیوانه ها دستور خورش بامیه طرز فریز کردنش را تا فوت آخر به خانمی می گویم که با وسواس بامیه های کوچک را انتخاب می کند اما بلد نیست مثل من یک شاهکار روی سفره بگذارد به خانم دیگری طرز تهیه کوکو کدو را یاد می دهم در انتخاب و میزان سبزیحات کوکو به او کمک می کنم در دلم اما کسی رخت می شوید پسرم که عادت به این شورهای حسینی مرا دارد لبحند زنان می گوید مادر برویم ؟ صاحب غرفه موقع تسویه حساب می گوید عجب موج مثبتی دارید ... خدا را شکر رخت شستن نوی دلم را ندیده است ... مثل پسرم مثل دخترم مثل همسایه ...تا وقتی این تبسم من حال همه را خوب می کند هیچکس نمی تواند رخت شستن توی دل مرا ببیند ...خریدهایم را در آسانسور می گذارم ... خانه بغل دستی مرا کوبیده اند همان خانه ای که میوه درختهایش عروسک دخترم بود خدا را شکر می کنم که او اکنون صاحب نصف این آپارتمانهای ساخته شده خواهد شد از روی تراس حیاط خانه همسایه را نگاه می کنم هیچ چیز را نمی بینم جز یک چهار دیواری بدون سقف ;کنج حیاط ... که استراحتگاه کارگران است و لیست احتیاجات آنها را ..چشمی می بینم و دلی می نویسم ....بشقاب کم دارند پتو ندارند بالششان کم است ... کسی در دلم رخت می شوید ... شام بچه ها را روی میز می چینم راستی کارگران خانه همسایه سحری چه می خورند ؟ ... خودم را می شناسم عوض بشو هم نیستم ... می دانم فردا یک افطار مفصل با کلی وسایل مورد احتیاجشان را برایشان می فرستم ... دخترم می گوید مادر بلاخره نگفتید چرا امروز برایتان یک روز خاص بود ؟....لبحندی می زنم و می گویم سس سالاد خوب بود ؟ با هیج درستش کردم
کمی آب لیمو کمی ماست کمی ووووو ....
میدانم اما امشب سراغ انباری خانه ام می روم چمدان چوبی قدیمی ام را باز می کنم نقلهای کهنه را که بوی نفتالین گرفته اند از پیراهن عروسی ام می تکانم
بعد رختهای دلم را در وان حمام می ریزم آنقدر چنگ می زنم که خاکستریش از روی حافظه من پاک شود و سپید روی بند ایوان آویزان می کنم و می گویم مرسی خدا که سالمم مرسی خدا بقول دوست مهربانم که به من گفت تو خوشبحتی چون زنی درست هم نام تو بی پول و بی جان و بی انگیزه در یک بیمارستان در غربت به دکتر معالجش امروز التماس می کرد که دستگاه دیالیز را از تدنش جدا کند
نسرین بهجتی
برچسب:
نویسنده: نرگس زارعینیا