خرید بک لینک

از غیبت افراد خانواده استفاده کردم و تقریبا می شود گفت آقاجان پدر شوهر پیرم را دزدیدم ... تلفنی با او قرار گذاشتم و تاکید کردم تا نهار هیچ چیز نخورد چون می خواهم او را به شیکترین رستوران تهران دعوت کنم آقاجان لباس آراسته ای پوشیده بود و دم در خانه قدم می زد صورتش می خندید و هیجان زده بود وقتی رستوران مورد نظر رسیدیم گفتم آقاجان هرچه می خواهید سفارش بدهید فکر قیمت غذا را نکنید وقتی مابین غذا خوردن آقاجان دندان مصنوعی اش را در آورد و دوباره روی دهانش تنظیم کرد برای من حتی نظر مشتریان رستوران مهم نبود مهم این بود که آقاجان خوشحال و خوشنود باشد ...دوستش داشتم درست به اندازه ایی که پدرم را دوست داشتم یادم می آید هر بار که آقاجان به دیدن ما به شهرستان می آمد کفش هایش را واکس می زدم پیراهنهایش را با علاقه می شستم و اتو می کردم قلکم را می شکستم و برایش هدیه می خریدم حتی یک روز وقتی شنیدم فردا قصد بازگشت به خانه اش را دارد دارد کت و شلوارش را شستم که تا چهار روز دیگر خشک نشود و او مجبور شود بیشتر نزد ما بماند ....
مدتی قبل او را پس از سالها دوری در مسجد در مراسم ختم یکی از بستگان دیدم هیچکس را ظاهرا نمی شناخت همه میگفتند به علت کهولت سن آقاجان فراموشی گرفته نمازش را می خواند گاهی با حریف خیالی تخته نرد بازی می کند و هرگاه دوست یا فامیل به دیدنش می روند تنها سوالش از آنها سنشان و مدل ماشینشان است ... ولی من او را که تکه ای از خاطرات خوش گذشته ام بود خوب می شناختم... آهسته در گوشش گفتم آقاجان برایتان قیسی و برگ هلو خشک کرده ام ...در کیسه های تترون سپیدی که با دست خودم دوخته ام ریخته ام گوشه همون حیاط قدیمی بیست سال پیش قایم کرده ام ... خانه من نمی آیید ؟
آقاجان با نگرانی نگاهی به اطرافش انداخت و پاسخ داد
به شرطی که دوباره کت و شلوار مرا نشوری ...
چقدر خوشحال شدم وقتی فهمیدم آلزایمر آقاجان مصلحتی است !

نسرین بهجتی

برچسب: آقاجان,داستان,کوتاه,مخاطبی,نسرین,بهجتی, نویسنده: نرگس زارعی‌نیا تاريخ: يکشنبه 2 مهر 1396 ساعت: 1:31

صفحه بندی