حالا می فهمم بابا بزرگ چه مُرده خوشبختی بود قبر داشت شب هفت داشت چهلم داشت روز خاکسپاری بابا بزرگ مادرم با زنان فامیل دور هم نشستند هسته خرماها را درمی آوردند وبجایش مغز گردومی گذاشتند من کنارشان نشسته بودم برای مادرم که بی پدر شده بود غصه می خوردم و پودر نارگیل ها را روی سینی های خرما می پاشیدم ... بابا بزرگ واقعا مُرده خوشبختی بود ...این حقیقت را چند شب پیش بعد از جشن تولدم فهمیدم وقتی که بیخود و بی جهت خانه مان شروع به لرزیدن کرد بادبادکهای رنگی شروع به چرخیدن کردند کادوهای باز نکرده من پخش و پلا شد ودر عرض چند دقیقه دنیای من زیر و رو شد مادرم گم شد پدرم گم شد عروسکم گم شد نام خیابانمان و نشان کوچه مان و شماره پلاک خانه مان گم شد .. هر چه آرزو داشتم به یکباره گم شد
بابا بزرگ چه مُرده خوشبختی بود همه اهل محل آمدند چه با احترام تا خانه آخرش بدرقه اش کردند مادرم خرماها را چقدر با سلیقه در سینی می چید ...
زلزله چقدر بدجنس است نمی داند من مدرسه دارم کلی مشق ننوشته دارم کلی کارهای نیمه تمام دارم شب یلدا باید کلی انار با مادرم دانه کنم کلوچه پختن را از مادر بزرگم یاد بگیرم ...
تازه زلزله احمق هم هست مادرم را برده است چارقدش را برایم جا گذاشته است
بابا جان مرا برده است رادیویش را برایم جا گذاشته است ....
جماعتی شیون می کشند ... صدای لودر می آید
رادیو بابا جان را به قلبم چسپانده ام ...
بابا بزرگ چه مُرده خوشبختی بود قبر داشت شب هفت داشت ...
نسرین بهچتی
برچسب: کرمانشاه,
نویسنده: نرگس زارعینیا