دخترم مرا ببخش که عروسکهای محبوبت را دیر خریدم ....
خدا می داند یشت ماشین بافتنی چند هزار رج شب و روز برای مردم سر پل ذهاب ژاکت بافتم تا پیش قسط این چهار دیواری بی مهری را بدهم
دیشب وقتی موفق شدم از ته مانده پس اندازمان آقاخرسه و آقا کلاغه و شنگول خانم عروسکهای محبوبت را یکجا با هم بخرم از خوشحالی بال در آورده بودم که سرانجام توانسته ام آرزوی دختر کوچکم را برآورده کنم
من و پدرت تصمیم گرفتیم عروسکهای نو دست نخورده ات را زیر سقف ردیف بچینم که غافلگیرت کنیم
پدرت بالای نردبان ایستاده بود...من روی گسل پایین نردبان بودم
یک مشت میخ و یک چکش در دست من بود
وقتی پدرت با خنده ای تلخ به من گفت میخ نه ...
پونزهم بدهی کافیست قلبم فرو ریخت
خانه ای که رج به رج بافته بودمش به یک نسیم بند بود ...
تو در اطاق دیگر مرتب می گفتی مادر بیام ؟
مادر چشمامو باز کنم ؟
مادر راستشو بگو نکنه آقا خرسه را بلاخره برای من خریدی
و من که تمام عروسکهای محبوبت را یکجا خریده بودم هنوز حواسم پرت پونزگفتن پدرت بود که زندگیم لرزید
دخترم مرا ببخش که عروسکهای محبوبت را دیر خریدم ... خیلی دیر
نسرین بهجتی
برچسب: کرمانشاه,
نویسنده: نرگس زارعینیا