پاییز از نظرمن زمانی شروع می شد که مادر بزرگ پشتی و قالیچه های روی ایوان را جمع می کرد یک آش گشنیز و شلغم خوش عطر را روی چراغ سه فتیله ایش می گذاشت مشتی دوست داشتنش را در کاسه می ریخت و رویش گلپر می ریخت و جلوی رویم می گذاشت
پاییز از نظر من زمانی شروع می شد که مادر بزرگ مرا کنارش می نشاند و صندوقچه لباسهای زمستانی را باز می کردو نفتالین ها را از روی کرکهای ژاکت ها می تکاند و لباسهای نازک تابستانی را به جایش می گذاشت و ریز ریز با من درد دل می کرد ... بارها مادرم به مادر بزرگ گفته بود این بچه حالیش نمی شود با او درد دل نکن ...
آن پاییز راهرگز فراموش نمی کنم ... پاییزی که من بزرگ شدم
آن روز مادر بزرگ وقتی به ژاکت رنگ و رو رفته بابا بزرگ رسید مکث کرد نمی دانست چه کند کمی بغض کرد کمی آه کشید بلا تکلیف بود
و من که متخصص فرافکنی بودم و هنوز هم هستم و رگ خواب مادر بزرگ را خوب می دانستم بلافاصله به مادر بزرگ گفتم عجب ژاکت قشنگی خودتان بافته اید ؟
بابا بزرگ حتما سردش می شود لازمش می شود ...
صورت مادر بزرگ مثل گلپر روی دانه های انار خندید و ژاکت را برای پدر بزرگم که خدا رحمتش کند گوشه تخت گذاشت و زیر لب گفت آنوقت دختر نادانم به من می گوید با نوه ات درد دل نکن !
نسرین بهجتی
دوستان نازنین در صورت تمایل صفحه اینستاگرام نسرین بهجتی را فالو کنید
nasrinbehjati
برچسب: داستانکی,
نویسنده: نرگس زارعینیا