11
وقتی کودک بودم و با سر درون حوض خانه دلگشا مادر بزرگ می افتادم
مادربزرگ با ملایمت دستش را از روی ایوان برایم تکان می داد
وقتی بزرگتر شدم و برلبه حوض نشستم شعر خواندم و آه کشیدم
مادر بزرگ با ملاحت و آرامش از روی ایوان یک بوسه برایم پرتاب می کرد
و به من می گفت
زخمت جوش می خورد به ردش فکر نکن
وقتی مادر شدم و کودکانم روی یخ حوض خانه اش سُرسُره بازی می کردند
وقتی حوض دهان می گشود
مادر بزرگ با ملایمت می گفت
وقتی میانسال شدم
وقتی از شدت ناباوری تا شدم و شکستم و بر زمین پخش و پلا شدم
مادربزرگ نبود که به من بگوید
افتادن به دست کسی که ذره ذره در کنارت عوض شده است
سر زانوانت را زخمی نمی کند قلبت را پاره پاره می کند
مادربزرگ نبود که به من بگوید
به سرعت بلند شو خودت را جمع و جورکن
چون اولین کسی که از رویت رد می شود
مادربزرگ نبود که به من بگوید
ننه جان سخت نگیر فقط مرگ است که علاج ندارد
مادر بزرگ نبود که به من بگوید
1 1
دوستان نازنین در صورت تمایل صفحه اینستاگرام نسرین بهجتی را فالو کنید
nasrinbehjati
برچسب:
نویسنده: نرگس زارعینیا