خرید بک لینک

امروز وقتی مادرم آخرین لقمه نان و پنیر صبحانه ام را در دهانم گذاشت

از او پرسیدم مادر جان این شب یلدایی که می گویند چه شبی است ؟

مادرم پاسخ داد یک شب طولانی یک شبی که انگار نمی خواهد صبح شود

یک سینی پر از انار که خودم دانه کنم در دهانت بگذارم

گفتم از رنگ این کاپشن صورتی ام قشنگتر ؟

راستش برای اینکه خوشحالش کنم این حرف را زدم ...

مادرم خندید ...

مثل گلپر روی کاسه اناری که قرار بود شب یلدا در دهانم بگذارد خندید

شالم را دور گردنم محکم بست کاپشن صورتی ام را تنم کرد

خوراکی های زنگ تفریح را در کیفم گذاشت و تا دبستان برایم حرفهای خوب زد

از من پرسید می خواهی در آینده چکاره بشوی ... گفتم مادر دخترت می خواهد پرنده بشود

با دو بال بزرگ بزرگ ...که در جیب همین کاپشن صورتی اش برایت انار قرمز بگذارد و تا خانه پرواز کند

مادرم خندید .. این آخرین باری بود که خنده مادرم را می دیدم ....

مادرم وقت خداحافظی محکم بغلم کرد و دل سیری مرا بوسید

همیشه وقت خداحافظی معطلش می کردم

که همکلاسی هایم ببینند چشمان مادرم مثل آهوست

مادرم قول داد سر وقت به دنبالم بیاید ...اما مادرم خیلی زودتر آمد ...

نه نیامد مثل چشمان زیبایش چون آهویی که شکارچی قلبش را هدف گرفته با هراس می دوید

ناله می کرد و شیون می کشید و تا دبستانم ناخن به صورت ماهش می کشید

پرهای پرنده کوچکش سوخته

چیب کاپشن صورتی پرنده سوخته اش پر از گل انارهای ریز قرمز قرمز

به مادرم گفتم گریه نکن

نگاه کن برایت انار قرمز شده ام

گمان کن یلدا سه روز زودتر به زاهدان و و رسیده !

پی نوشت ... هرگز نمی خواستم در این روزهای شاد یلدایی خاطر دوستان را مکدر کنم

اما نمی توانستم در مقابل اینهمه نامهربانی و بی توجهی که به هموطنان بلوچ و همشهری های صبور و نجیبم می شود بی تفاوت بمانم

لازم است اضافه کنم اشاره و تاکید من به روی کاپشن صورتی اشاره به دحتری است که وقتی متوجه می شود کاپشن صورتی اش به روی نیمکت جا مانده به سرعت به کلاس بر می گردد

و به حدس کارشناسان احتمالا به بخاری نفتی اصابت کرده و دچار حریق می شود

سپاس از همدردی دوستان عزیز از طرف تمام مردم زاهدان

برچسب: نویسنده: نرگس زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 3 دی 1397 ساعت: 21:23

صفحه بندی