
همه ما یک عذر خواهی به احساسمان بدهکاریمزمانی که برای نگه داشتن آدمهای اشتباه که اشتباهی وارد زندگیمان شده بودند با لجبازی پای بر زمین کوبیدیمآن زمان که خیانت دیدیم و باور نکردیم خیانت بار دوم آسانتر و بار سوم عادتشان می شودجایی که باید در را به صورت دیوار می کوبیدیم و می رفتیم ترسیده از وحشت گنحشکها پج پچ دوست و فامیلچمدانمان را زیر تخت به اصطلاح آبرو داری کردیمهمه ما یک عذرخواهی به شخصیت و غرور و احساسمان بدهکاریمجایی که دوستان عاقل شماتت بار مرتب در گوشمان تذکر می دادندآن کس که بر چشم ترت خاک مصیبت می پاشد معنی دشمن بودن دارد دوست را دوست و دشمن را دشمن باید دانستشانه بالا انداختیم و به خوب بودنمان ادامه ددادیم بخیال اینکه با محبت دشمن را دوست می کنیمهمه ما یک عذر خواهی به قلب ساده لوح مه...
ادامه مطلب
*همه ما یک عذرخواهی به احساس خودمان بدهکاریم* زمانی که برای نگه داشتن آدمهای اشتباه که اشتباهی وارد زندگیمان کرده ایم رپافشاری کردیم آن زمان که خیانت دیدیم و باور نکردیم خیانت بار دوم آسانتر و بار سوم عادتشان می شود چایی که باید می رفتیم ولی احمقانه ماندیم و چمدان پر از غصه مان را دو باره زیر تخت بنهان کردیم جایی که دوستان عاقل مرتب در گوشمان زمزمه می کردند آن کس که بر چشم ترت خاک مصیبت می پاشد معنی دشمن بودن دارد دوست را دوست و دشمن را دشمن باید دانست ما...
ادامه مطلب
مگر تو از من چه دیدیجز خوبی های مکرر که شمشیر را از رو بستیو از من دلشکسته روی گرداندیمگو که وهم بود داستان عشق من پاییز که وهم نیستانتظار در زیر باران که وهم نیستخال پاییز و باران و گلمبی تو عقربه ساعت نمی پردکند می گذرد همه چیز و همه کسو من برای هیچ چیز دیگر عجله ندارم جز مُردنکه آنهم بدانم مردی که بی دلیل شمشیر را برایم از رو بست آیا به سوگ من خواهد نشست ؟نسرین بهجتی بخوانید...
ادامه مطلب
آموزگارم گفت دخترم انشایت را خوب نوشتی اما اگر مادر بزرگت را با عینک ته استکانی و آش شلغم روی اجاق سه فتیله ای قدیمی و کرس شب یلدایش می نوشتی بهتر بود در حالیکه می خندیدم به آموزگارم پاسخ دادم مادر بزرگ من جوان و شاداب است و واقعا از فرشته ها ی خدا فقط دو بال کم داردوقتی هر صبح در غیاب مادر زحمتکش و با لیاقتم برای نگهداری من می آید انگار خورشید از شانه های او طلوع کرده دقیقا خانه ما پُر از نور می شود مادر بزرگ من اهل نک و نال نیست او فقط حرفهای خوب می زند آسمان ابری را آبی می بیند آدمهای خاکستری را آبی می بیند مادر بزرگ آبی من گاهی هنگام آشپزی زیر لب ترانه های آبی می خواند گاهی سری به طرفدارانش در وبلاگ و فیسبوک و اینستاگرام و کانال تلگرامش می زند و برایشان کامنت آبی م...
ادامه مطلب
صداقت و وفاداری یک هدیه بسیار گران قیمت است آن را از آدمهای ارزان انتظار نداشته باش نسرین بهجتی...
ادامه مطلب
برای تهیه کتاب می توانید مبلغ 25000 ریال به شماره کارت 6037701461222827 به نام میترا متاجی واریز و سپس فیش واریزی به همراه آدرس را به شماره 09119933761 ارسال نمایید ارسال با پیک صورت می گیرد و هزینه آن به عهده مشتری می باشدانتشارات ناسنگ...
ادامه مطلب
مرور زمان جای زخم دل را خوب نمی کندبلکه کرخت می کندطوری که نه نمک بر آن اثر دارد نه نوازش تنها حاصل مرور زمانفقط این است که غاقلت می کند...حواست را شش دانگ جمع می کندکه از یک نقطه دو بار گزیده نشویو تنهایی با شرف از این نقطه شروع می شود !نسرین بهجتی...
ادامه مطلب
از زمانی که خطاهای نامهرابانان رو بخشیدم و حتی دلنگرانشان شدم به آرامشی آبی رسیدم.ناخداگاه تمام دیروز و خاطرات به جا مانده ام را در خانه پدری و خانه مادربزرگ آبی دیدم...چقدر خانه مادربزرگ آبی بود.در ...
ادامه مطلب
خانه را گرد گیری میکنم و به آموزش زبان از طریق اینترنتگوش می کنمو با خودم بلند تکرار می کنم ایکاش ایانگیزه قوی زودتر به سراغم آمده بودی و با گوینده تکرار می کنم سلام حال من خوبهوقت ظرف شستن به ...
ادامه مطلب
سر میدان, مالیه, زاهدان, با علاقه من و خواهر کوچکم پنهان چشم اهل خانواده دو سیخ جیگر سفید می خوردیم بعدها مزه اش را در هیچ رستورانی در دنیا تحربه نکردم به خواهرم می گفتم شاید دنیا دیگه ای نباشه اینقدر از...
ادامه مطلب
در آینه به تو صبح بخیر می گویمو روز آغاز می شود !و در کوچه سلام عابرانی را پاسخ می دهمکه مرا به جای تو می گیرند!رد باد را می گیرم و می روم فقط به اعتبار قبله نمای قلبمو هزار بوسه بر گریبانی می زنمکه عطر گریخته ماندگار تو را داردانگار نه انگار که رفته ای...
ادامه مطلب
تموم دنیا مال تو . . ترانه سرا نسرین بهجتی . . آهنگساز و خواننده سیمین غانمتموم دنیا مال توگوشه ای از اون قلب مهربونت برای منتموم روزها مال تودمدمه های غروب یاد منشالیزارا . . سبزه زارا . . همه گلزارا...
ادامه مطلب
من عاشق ترین آفتابگردان مزرعه ی عشق بودمکه نیازم به آفتاب نگاهت بودبه هر سو که می چرخیدیمی چرخیدم و می چرخیدمو من عاشق ترینبی برواترین تنهاترین آفتابگردان مزرعه ی عشق بودماز خود می مُردمو در قلب تو که به فراخنای هستی استذره ذره جای می گرفتمو جای می گرفتمو من عاشق ترین . . بی برواترین . .تنهاترین آفتابگردان مزرعه ی عشق بودمکه یک نگاهت را به عالمی نفروختم...
ادامه مطلب
خودم را تکه تکه کردمیک تکه درون واگنی به شرق می رفتکه شاید ترا فراموش کندیک تکه با تو میان یک شب خوش زمستانمی خندید و می رقصید و ترا می نوشید و زنده می شدیک تکه درون اتوبوسی که به غرب می رفتشاید ترا ...
ادامه مطلب
دمم را کسی می کشدیالم را کسی می کندبه پایم نعل نامیزان می بندندبرگرده ام هزار بار سنگین می گذارندو به روی تیغستان تشنه لب مرا می دوانندو می گویند تکرار کناسب حیوان نجیبی استنه...نه ...نه ....من این بازی را قبول ندارم...
ادامه مطلب
من ترا سخاوتمندانه به کسی هدیه می دهمکه از من عاشقتر باشدو از من برای تو مهربانترمن ترا به کسی هدیه می دهمکه صدای ترا از هزار فرسخ راه دوردر خشم ... در مهربانی ... در دلتنگیدر هزار همهمه دنیا ...یکه و...
ادامه مطلب
ما در کنار جاده بی برگشتیدل شکسته نشسته بودیمهوا سبز بود ... دری باز نشدزرد شد ... دری باز نشدسپید شد و ما سردمان شد !فریاد زدیم ای هم تباراندر را باز کنیددرها همه بسته !پشت درها همه نگاهها سرد و خست...
ادامه مطلب
روز می نویسمشب موشی نوشته هایم را می جودای شاه پرک ها..... به دادم برسیدای بادهای مساعد ... به دادم برسیدنوشته هایم را تا شب نشدهبه سرزمینی ببریدآن هنگام که سپیدارهای بلند را قطع می کنندیک به یک مردمانش با صدای تبر می گریندسرزمینی که مردمانش معنای کلش را خوب می دانند ....
ادامه مطلب
جایی خواندم پرنده ای که به روی شاخه درخت نشستههیچوقت نگران شکستن شاخه و سقوط نیستزیرا او به شاخه اعتماد نکرده بلکه به بال و پرش خودش اعتماد داردآن روز فهمیدم زنی که قوی است ...زنی که اعتماد بنفس دار...
ادامه مطلب
دیر دانستممهتاب زن بلوچ سرزمینمن تمام جهان را سوزن دوزی می کرد!گرچه جنگل را ندیده بوداما مسیر قطار میرجاوه تا زاهدان راآنچنان سبز گلدوزی می کرد که از تمام بلوچستان بوی شالیزار می آمد!مهتاب وقتی موج...
ادامه مطلب